هوشنگ ابتهاج

شبی رسید که در آرزوی صبح امید
هزار عمر دگر باید انتظار کشید
در آستان سحر ایستاده بود گمان
سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید...

فریدون مشیری

عشق تو به تار و پود جانم بسته است

بی روی تو درهای جهانم بسته است

از دست تو خواهم که برآرم فریاد

در پیش نگاه تو زبانم بسته است 

شهریار

با نیک و بد حیات خود درگیریم

یک روز جوان و روز دیگر پیریم

عمری که به یک نسق رود،خسته کند

زآنروست که در تبدل و تغییریم