فریدون مشیری

یلدا


می رفت و گیسوان بلندش را


بر شانه می پراکند،


شب را به دوش می برد


در موج گسیوان بلندش


تابیده بود شب را


آرام ،مثل زمزمه آب ،می گذشت


با اختران به نجوا.


همراه گیسوان بلندش


خاموش ،مثل زیر و بم خواب ،می گذشت


پشت دریچه ها


چشم جهانیان به تماشا .


می رفت ،باشکوه تر از شب ،


همراه گیسوان بلندش


تا باغ های روشن فردا ،یلدا!

فریدون مشیری

صحبت از پژمردن یک برگ نیست


فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست


فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست


فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست


در کویری سوت و کور


در میان مردمی با این مصیبت ها صبور


صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق


گفتگو از مرگ ”انسانیت“ است.


فاضل نظری

اي رفته كم‌كم از دل و جان، ناگهان بيا


مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا


قصد من از حيات، تماشاي چشم توست


اي جان فداي چشم تو؛ با قصد جان بيا


چشم حسود كور، سخن با كسي مگو


از من نشان بپرس ولي‌ بي‌نشان بيا


ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن


بي‌ آنكه دلبري كني از اين و آن بيا


قلب مرا هنوز به يغما نبرده‌اي


اي راهزن دوباره به اين كاروان بيا

قیصر امین پور

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب

پیدا شده ام ، گم شده ام در خودم امشب


لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی

دریای تلاطم شده ام در خودم امشب


در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته است

یک باغ تبسم شده ام در خودم امشب


تا نورِ تو تابیده به طور کلماتم

موسای تکلم شده ام در خودم امشب


باریده مگر نم نم نام تو به شعرم

باران ترنم شده ام در خودم امشب


هم دانه ی دانایی و هم دام هبوطم

اسطوره ی گندم شده ام در خودم امشب


رهی معیری

عیبجو دلدادگان را سرزنش ها میکند

 

وای اگر با او کند دل آنچه با ما میکند

 

با غم جانسوز می سازد دل مسکین من

 

مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند

 

عکس او در اشک من نقشی خیال انگیز داشت

 

ماه سیمین جلوه ها در موج دریا می کند

 

از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم

 

هر که چون گل خواب در آغوش صحرا میکند

 

خاک پای آن تهی دستم که چون ابر بهار

 

بر سر عالم فشاند هر چه پیدا می کند

 

دیده آزاد مردان سوی دنیای دل است

 

سفله باشد آنکه روی دل به دنیا می کند

 

عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم

 

در نماند هر که امشب فکر فردا می کند

 

همچنان طفلی که در وحشت سرایی مانده است

 

دل درون سینه ام بی طاقتی ها می کند

 

هر که تاب منت گردون ندارد چون رهی

 

دولت جاوید را از خود تمنا میکند

فخرالدین عراقی

چه خوش باشد که دلدارم تو باشی
ندیم و مونس و یارم تو باشی

دل پر درد را درمان تو سازی   
شفای جان بیمارم تو باشی

ز شادی در همه عالم نگنجم   
اگر یک لحظه غمخوارم تو باشی

ندارم مونسی در غار گیتی   
بیا، تا مونس غارم تو باشی

اگر چه سخت دشوار است کارم   
شود آسان، چو در کارم تو باشی

اگر جمله جهانم خصم گردند   
نترسم، چون نگهدارم تو باشی

همی نالم چو بلبل در سحرگاه   
به بوی آنکه گلزارم تو باشی

چو گویم وصف حسن ماهرویی   
غرض زان زلف و رخسارم تو باشی

اگر نام تو گویم ور نگویم   
مراد جمله گفتارم تو باشی

از آن دل در تو بندم، چون «عراقی»   
که می‌خواهم که دلدارم تو باشی

زنده یاد احمد شاملو

به بهانه ی فرخنده زادروزش


چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی، نو زین
که قرارش نیست
و فاصله
تجربه ای بیهوده ست

بوی پیرهنت
این جا، واکنون...

کوه ها در فاصله
سردند

دست، در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن
یاس را، رج می زند
بی نجوای انگشتانت
فقط...
و جهان از هر سلامی خالی است.

فریدون مشیری

بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن


بر آسمان بپاش شراب نگاه را


بگذار از دریچه چشم تو بنگرم


لبخند ماه را ...

رهی معیری

دل تو را دادم چو دیدم رویِ تو

کز همه خوبان پسندیدم تو را

دل فریبانِ جهان را یک به یک

دیدم و از جمله بگزیدم تو را

گر جفا راندی نکردم شکوه ای

ور خطا کردی نپرسیدم تو را

خونِ من خوردی و بخشودم گُنه

جان طلب کردی و بخشیدم ترا

رفتی و آخر شکستی عهد خویش

کاش از اوّل من نمی دیدم ترا


فریدون مشیری

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند!!!

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر..تو ببند

تو بخواه...

پاسخ چلچله هارو تو بگو

قصه ی ابر هوارو تو بخوان

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش....

سلمان هراتی

دلم گرفته از این روزها، دلم تنگ است
میانِ ما و رسیدن، هزار فرسنگ است

مرا گشایشِ چندین دریچه کافی نیست
هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

اسیرِ خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سرکند اینجا ترانه ی خود را ؟
دلی که با تپشِ عشقِ او هماهنگ است

هزار چشمه ی فریاد در دلم جوشید
چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است

مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن
در این هزاره فقط عشق، پاک و بی رنگ است

قیصر امین‌پور

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

فریدون مشیری

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق،

 

که نامی خوش تر از اینت ندانم.

 

وگر-هرلحظه-رنگی تازه گیری،

 

به غیر از " زهر شیرینت " نخوانم.

 

تو زهری، زهر گرم سینه سوزی،

 

تو شیرینی، که شور هستی از توست.

 

شراب جام خورشیدی،که جان را،

 

نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست.

 

به آسانی،مرا از من ربودی،

 

درون کوره ی غم آزمودی.

 

دلت آخر به سرگردانیم سوخت،

 

نگاهم را به زیبائی گشودی.

 

بسی گفتند:"دل از عشق برگیر!

 

که نیرنگ است وافسون است وجادوست!"

 

ولی ما دل به او بستیم ودیدیم ،

 

که این زهر است،اما !...نوشداروست.

 

چه غم دارم،که این زهر تب آلود،

 

تنم را در جدائی می گدازد.

 

از آن شادم که در هنگامه درد،غمی شیرین دلم را می نوازد.

 

اگر مرگم به نامردی نگیرد،

 

مرا مهر تو در دل جاودانی است.

 

وگر عمرم به ناکامی سرآید،

 

تو را دارم که:مرگم زندگانی است.

فریدون مشیری

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

 

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

 

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!

 

در کنار تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

 

در بنفشه زار چشم تو

 

برگهای زرد و نیلی و بنفش

 

عطرهای سبز و آبی کبود

 

نغمه های ناشنیده ساز میکنند

 

بهتر از تمام نغمه ها و سازها!

 

خوب خوب نازنین من!

 

نام تو مرا همیشه مست میکند

 

بهتر از شراب

 

بهتر از تمام شعرهای ناب!

 

نام تو، اگدچه بهترین سرود زندگیست

 

من تو را به خلوت خدایی خیال خود

 

»بهترین بهترین من« خطاب میکنم

 

بهترین بهترین من!

هوشنگ ابتهاج- مرغ دریا

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

 

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

 

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

 

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

 

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

 

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

 

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

 

همنوای دل من بود به تنگام قفس

ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

سیمین بهبهانی

شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی

که روشنـــفکر را بزغاله خواندی

 

ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند

در این خط جمله را بیـجا نشـاندی

 

سخن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا

به نان و آب مجــانی کشــاندی

 

از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود

هیاهــو شد عجب توتـــی تکانــدی

 

سخن هایت ز حکمت دفتری بود

چه کفتر ها از این دفتر پراندی

 

ولیـکن پول نفـت و سفره خلــــق

ز یادت رفت و زان پس لال ماندی

 

سخن از آسمان و ریسمان بود

دریــغا حرفـی از جنــگل نراندی

 

چو از بزغاله کردی یاد ای کاش

سلامـی هم به میــمون میرساندی