سیمین بهبهانی

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

شهریار

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را


چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را


تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را


کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

که چشم مانده به ره آهوان صحرا را


به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را


فریب عشق به دعوی اشک و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را


هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

شبیه سازتر از اشگ من ثریا را


اشاره ی غزل خواجه با غزاله ی تست

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را


به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

جز این قدر که فراموش می کند ما را


شهریار

از زندگانیم گله دارد جوانیم 

شرمنده‌ی جوانی از این زندگانیم 

دارم هوای صحبت یاران رفته را 

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم 

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق 

داده نوید زندگی جاودانیم 

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر 

وز دور مژده‌ی جرس کاروانیم 

گوش زمین به ناله‌ی من نیست آشنا 

من طایر شکسته پر آسمانیم 

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند 

چون می کنند با غم بی همزبانیم 

ای لاله‌ی بهار جوانی که شد خزان 

از داغ ماتم تو بهار جوانیم 

گفتی که آتشم بنشانی، ولی چه سود 

برخاستی که بر سر آتش نشانیم 

شمعم گریست زار به بالین که شهریار 

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

شعر سیب از استاد حمید مصدق و پاسخ از خانم فروغ فرخ زاد و پاسخ با ...

استاد حمید مصدق


سیب


تـــــوبــه مـــن خندیدی  و نمیدانستی


مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه


ســــیب رادزدیدم !


باغبــــان ازپی مــــن تنددوید


ســــیب دندان زده را دست تودید


غضب آلــــود به من کردنـــگاه


ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک


و تـــو رفتــی وهنـــوز سالهــــاست


که درگـــوش من آرام آرام


خش خش گام توتکرارکنان میدهد آزارم


ومن اندیشه کــنان


غرق این پنــــدارنم


که چرا باغچه کوچک مــا ســـیب نداشت.... .



پاسخ فروغ



مـــن بــه توخنـــدیدم


چــون کــه میدانســـتم


تو به چه دلهره ایی ازباغچــه همــسایه


ســیب رادزدی


پـــدرم ازپـــی توتند دوید


ونمـــیدانستی باغــبان باغــچه همسایه


پـــدرپـــیرمـــن است.


مـــن به توخنـــدیدم


تاکـــه باخــنده به تــوپـــاسخ عشق تـــوراخالـــصانه بدهم


بـــغض چشـــمان تـــولیـــک


لرزه انداخت به دستان من و


ســــیب دندان زده ازدســت مــــن افتادبــه خـــاک


دل مـــن گفت : بــــرو


چون نمیـــخواست بـــه خاطر سپارد


گریــــه تلخ تـــورا...


ومـــن رفتم وهنوز سالهاست


که درذهـــن من آرام آرام


حیرت وبغــــض توتکرارکنان


میــــدهد آزارام


ومــــن اندیشه کنان غرق دراین پندارم


کـــه چه میشد


اگـــرباغچه خانـــه ی ما


ســـــیب نداشـــت!


ناگفته های باغبان


من چه می دانستم، کاین گریزت ز چه روست؟


من گمانم این بود


که یکی بیگانه


 با دلی هرزه و داسی در دست 

 

در پی کندن ریشه از خاک


سر ز دیوار درون آورده


مخفی و دزدانه...


تو مپندار به دنبال یکی سیب دویدم ز پیت


و فکندم بر تو نگهی خصمانه!


من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست


غیر این سیب و درختان در باغ


به دلم بود هراسی که سترون ماند


شاخ نوپای درخت خانه...


و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب


دختر پاکدلم، مستانه!


من به خود می گفتم: «دل هر کس دل نیست!»


هان مبادا که برند از باغت


ثمر عمر گرانمایه تو،


گل کاشانه تو،


آن یکی دختر دردانه تو،


ناکسان، رندانه!


و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکست


بعد افتادن آن سیب به خاک...


بعد لرزیدن اشک، در دو چشمان تر دخترکم...


و تو رفتی و هنوز


سالها هست که در قلب من آرام آرام


خون دل می جوشد


که کسی در پس ایام ندید


باغبانی که شکست بیصدا، مردانه...


؟؟؟


 شعر اقای جواد نوروزی از زبان سیب


دخترک خندید و


پسرک ماتش برد !


که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده


باغبان از پی او تند دوید


به خیالش می خواست،


حرمت باغچه و دختر کم سالش را


از پسر پس گیرد !


غضب آلود به او غیظی کرد !


این وسط من بودم،


سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم


من که پیغمبر عشقی معصوم،


بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق


و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم


و به خاک افتادم


چون رسولی ناکام !


هر دو را بغض ربود...


دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:


" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "


پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:


" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "


سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !


عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !


جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،


همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:


این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!


فاضل نظری

شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل، یکدل شده با عشق، فقط می ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
باش تا کار من و عقل به فردا بکشد

زخمی کینه ی من! این تو و این سینه ی من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد ...

فریدون مشیری

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه‌ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می‌کند پرواز
رود آنجا که می‌بافتند کولی‌های جادو گیسوی شب را
همان جاها که شب‌ها در رواق کهکشان‌ها عود می‌سوزند

همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
ای دل
همین فردا که ما را روز دیدار است

فریدون مشیری

به دریا شِکوه بردم از شب دشت
وز این عمری که تلخِ تلخ بگذشت

به هر موجی که می گفتم غم خویش
سری می زد به سنگ و باز می گشت

سعید بیابانکی

تل آفریده شد که عمل آفریده شد 
یعنی عمل به خاطر تل آفریده شد 

جایی برای هاله ی نور کسی نبود 
این شد که سازمان ملل آفریده شد

آن هاله رفت و رفت و به هفت آسمان رسید 
هی زردچوبه خورد و زحل آفریده شد

یک مشت بیت بی سرو ته بود یک نفر 
تا زیر هم نوشت غزل آفریده شد

دنیا محل به تاج امیران نمی گذاشت 
خیلی سریع ، تاج محل آفریده شد 

از هوش رفته بود بغل دستی شما 
فالفور عطر زیر بغل آفریده شد 

زنبور توی ظرف شکر کار زشت کرد 
یک هفته صبر کرد و عسل آفریده شد

مشتی گل اضافه به انسان ضمیمه گشت 
نه ماه بعد کوه و کتل آفریده شد

تا مرگ و میر کم شود و با کلاس تر 
چیزی نشد اتاق عمل آفریده شد

مو بر کسی به جای حنا استفاده کرد
دستی به سر کشید و کچل آفریده شد!

شهریار

ای عشق در آتش تو فریاد خوش است

هر کس که در آتش تو افتاد خوش است

بیداد خوش است از تو٬ وز هستی ما

خاکسترکی سپرده بر باد خوش است!